خدمت بزرگ "مبعث" به معرفت بشری (تفکیک "معنویت عقلانی" از "معنویت خرافی")
مبعث آخرین پیام آور "غیب هستی" - مرز توحید و شرک کجاست؟ - عید مبعث 1399 - بخش دوم
بسمالله الرحمن الرحیم
معنی ایجابی یک بُعد از توحید این است که تنها خداوند است که منشأ همه افعال در این عالم است. هیچ فعلی در هستی اتفاق نمیافتد که فاعل حقیقی آن خداوند نباشد و به آن منسوب نباشد. این یک. فعلی که فاعل مستقلی جز خداوند داشته باشد وجود ندارد و امکان ندارد چون موجودی مستقل از خداوند اصلاً وجود ندارد و امکان ندارد چه برسد به فعل و افعال آن.
نکته دوم این که خداوند در انجام هیچ فعلی احتیاج به هیچ کس و هیچ چیز ندارد، کمک و شریکی نمیخواهد وزیر ندارد و نمیخواهد. هیچ موجودی هیچ کمکی نمیتواند به خداوند بکند چون هیچ کس چیزی ندارد که از خودش باشد نه از خدا. و به خدا چیزی بدهد که خداوند آن را ندارد و نتواند و نیاز به غیر از خود داشته باشد این اجمالاً معنی توحید افعالی است.
اگر کسی معنی درست علت حقیقی و هستیبخش را بفهمد همه اینها را میفهمد که علت حقیقی محتاج به معلول و معلولهای خودش نیست و وقتی آن علت است و تمام علت است غیر از آن علت دیگری وجود ندارد که بخواهد معلول دیگری جدا از معلول آن به وجود بیاید و این همان چیزی است که تعبیر میکنیم به این که خداوند «هوالقیوم» خداوند قیوم همه مخلوقات و معلولات خود است و کل هستی معلول و مخلوق اوست یعنی خداوند قیوم همه موجودات عالم است. برای این که معلول یک علت حقیقی با تمام وجودش، ذات و صفات و افعالش تماماً قائم به علت و محصول و مدیون و مخلوق اوست بلکه باید گفت نه این که مربوط به اوست عین ربط به اوست نمیگویند این متعلق به اوست چون معنیاش این است که این هست آن هم هست، این متعلق به اوست. نه اصلاً جدا از او اصلاً اینی وجود ندارد.
بنابراین میگویند این خودش عین تعلق اوست و هیچ استقلالی در وجود خودش ندارد. این معنیاش این است هر اتفاقی که دارد در عالم میافتد در همین عوالم طبیعت و ماده، کهکشانها، منظومهها، زمین، داخل بدن ما، عمق اقیانوس، هرجا هر اتفاقی، هر پدیدهای، هر فعلی دارد انجام میشود بدون استثناء همه اینها فعل خداست. همه اینها در حیطه قدرت او و ناشی از قدرت اوست؛ ناشی از سلطه و سلطنت اوست. او مالک، سلطان و پادشاه مطلق هستی است. او مالک حقیقی است، او مالک تکوینی است. چون مالکیتهای همه ما اعتباری و قراردادی است یعنی ما مثلاً مالک هستیم؛ مثلاً بنده مالک فلان شیء هستم یا مثلاً مالک این بدن هستم، ما مالک نیستیم. مالک آن کسی است که چیزی را به وجود آورده و خلق کرده است و آن را تدبیر و ربوبیت میکند، او مالک حقیقی است.
هر کس هر چه دارد، از جمله هر کس هر فعلی که انجام میدهد و هر فعلی که انجام میشود، همه اینها در حیطه آن سلطه و مالکیت مطلق حقیقی و تکوینی خداوند است که او خالق و رب است؛ او قدرت مطلق است و قدرت و مالکیت برای اوست. بقیه چه هستند؟ میگوید: پس این قدرتها، این مالکیتها و این فعلوانفعالاتی که ما داریم میبینیم که اشخاص و اشیاء انجام میدهند، اینها چیست؟ اینها همه معلول آن علت هستند. اینها همه محصول آن هستند و تکیه به او دارند. اینها همه در طول آن قدرت و آن اراده هستند. اینها از فروع آن و میوههای آن هستند. اینها در عرض آن نیستند، مستقل از او نیستند و مزاحم او هم نمیتوانند باشند. بقیه مالکیتها همه اعتباری است و هر چه که ما داریم، اصلاً هر چه که ما هستیم، برای ما و برای خود ما نیست؛ نه فاعل، نه قدرت او بر فعل، نه علم او به فعل و هیچ چیز! هیچکدام برای ما نیست.
خداوند غنی مطلق است و برای هیچ فعلی، نیاز به هیچکس و هیچ چیز ندارد؛ چون تمام هستی و شئونِ همه وجودات و موجودات، قائم به او، معلول او و تحت ربوبیت اوست. بنابراین خداوند نه شریک میخواهد، نه وزیر میخواهد، نه مثل دارد و...
یک فایده مهم دیگری که اینجا باید به آن توجه داشت و خیلی آثار اخلاقی و عملی دارد، این است که چرا اشخاصی که در توحید به مقامات بالا میرسند، اینقدر قدرت توکل دارند؟ چرا نمیترسند؟ طمع نمیکنند؟ مأیوس نمیشوند؟ مغرور نمیشوند؟ وابسته به هیچ چیز نمیشوند؟ چرا اینقدر قوی هستند؟ چون یکی دیگر از مراتب توحید و آثار توحید افعالی، که به توحید صفاتی برمیگردد و آن هم به توحید ذاتی برمیگردد، یکی از آثار آن این است که تأثیر و تأثرهای موجود در عالم، از جمله عالم مادی را انکار نمیکنیم؛ این که چه عاملی مقدمه چه چیزی میشود، آتش میسوزاند، در آب غرق میشوی، بچه را پدر و مادر به دنیا میآورند؛ این تأثیر و تأثرات وجود دارد، اما هیچکدام مستقل نیست. فرزندی که از مادر به دنیا میآید، این پدیده مستقل از اراده و خلق خدا و ربوبیت او نیست. آتش که میسوزاند و سبب سوزاندن است، این سبب یک مسبب دارد و تأثیر آن استقلالی و متکی به خودش نیست. خداوند با آتش میسوزاند و خداوند اراده میکند که آتش نسوزاند؛ با آب غرق میکند و میتواند با آب غرق نکند؛ این سنت الهی است. تأثیر مستقلی برای هیچ کس و هیچ چیز وقتی قائل نبودی، جزو آثار توحید این میشود؛ از جمله توحید افعالی؛ که دیگه موحد نه از کسی و نه از چیزی میترسد، نه التماس میکند، نه طمع، نه ترس، نه یأس و نه هیچ چیز دارد؛ چون معتقد است که اصلاً هیچ فعلی در این عالم بدون اراده خدا، بینیاز به خدای متعال، بدون اذن او و در سایه قدرت خدا اتفاق نمیافتد و امکان ندارد. هر چه هست اوست. هر کس هر قدرتی دارد، یک شاخه فرعی و حقیر از قدرتی است که او داده است از قدرتی است که خدا اعطا کرده است.
تنها یک قدرت واقعی، حقیقی، مستقل و مطلق وجود دارد. تنها کسی که مستقلاً بدون احتیاج به هیچ چیز و هیچ کسی، در همه چیز و در همهکس و همهجا، منشأ اثر است و همه آثار را باید به او برگرداند، خداوند و ذات مقدس الهی است. بقیه چه؟ اینهمه فاعل، اینهمه مؤثر، این علتهای اعدادی، این عوامل، اینها چیست؟ در عالم ما میبینیم در طبیعت، در تاریخ، در جامعه، اینها چیست؟ اینها همه هستند، اما هیچ کدام نیستند؛ یعنی همه وجود دارند، اما وابسته هستند، نه مستقل. همه در طول فاعلیت خدا هستند. اینها همه تجلی و شاخه «فعلالله» هستند. اینها آثار او هستند، آیات او هستند. چه حسین(ع) و چه یزید(لعنتاللهعلیه) هر کاری که کردند، هر دو باید در ذیل توحید فاعلی تعریف بشود. تکویناً هر دو فعل خداست؛ اما تشریعاً او (امام حسین) مرضیّ خدا و در جهت حق است و این یزید مبغوض خدا و در جهت سقوط و انحطاط است. آن بحث دیگری است.
اینجا معمولاً از دو طرف دچار اشتباه میشوند. دسته اول این عوامل طبیعی، شیمی، فیزیک، پزشکی، مهندسی و این همه عوامل طبیعی را کشف میکنیم که مثلاً چه چیزی علت چه چیزی میشود و چه کار بشود چه میشود؛ همه اینها هر کدام دلیل و تجربه، آزمایش، کشف و پشتوانه دارد و به همان اندازه درست است. اما این که اینها در طول فعل خدا و اراده خدا هستند و همینها «سنتالله» هستند، این را متوجه نمیشوند؛ چون این نگاه صرفاً در مسائل مادی گیر کرده است و ارتباط ماده و معنا، ارتباط شهود و غیب و ارتباط علت و معلول را درست نمیفهمد و علل مادی را با علت حقیقی باز اشتباه میگیرد.
از آن طرف هم یک کسانی به خطا میافتند وقتیکه میگویید: همه چیز از خداست و همه افعال فعل خداست؛ دیدگاه به اصطلاح صوفیانه پیدا میکنند. میگویند: صلح کل باشید، همه چیز یکی است، پس هر کاری دارد میشود، هر کس هر کاری که میکند، این اراده خدا است و کار خدا است». اولاً جبرگرایی و جبریگری پیش میآید؛ ثانیاً میگویند پس هیچ کاری غلط نیست چون همه کار خداست. میگویند شیطان هم که بدون اذن خدا کاری نکرده است، آن وسوسههای او و اطاعت از شیطان هم فعل خدا میشود. فعل حسین فعل خداست، فعل یزید هم فعل خداست؛ همهاش فعل خداست. توحید افعالی را اینجوری تفسیر نادرست میکنند.
اولاً تفاوت تکوین و تشریع را نمیفهمند و اینها را با هم مغالطه میکنند.
دوم این که توحید افعالی در مقام توصیفِ چه بُعدی از فعلوانفعالات این عالم است؟ ولی ولایت تشریعی و واجب و حرام، در مقام تبیینِ کدام افعالِ اختیاری بشر است؟ و آن هم که قدرتش را و امکانش را از خدا گرفته است؛ اما اجازه را، امکان غیر از اجازه است، اجازهاش را از خداوند نگرفته و خلاف او عمل میکند. و این هم البته خاص انسان است. بله، وجود شیطان، خلق شیطان و اذن به شیطان برای وسوسه، همه اینها خیر است. آن چیزی که شر است، اطاعت انسان از شیطان است که شر است؛ شر برای خود انسان است - دقت میکنید - و آن هم تابع انتخاب و اختیار انسان است. جبری وجود ندارد.
مادیون و تجربیون فکر میکنند که الهیون انکار میکنند این فاعل و فعلهایی را که در علوم تجربی داریم کشف میکنیم که الهیون فرق علت حقیقی با علت مادی، فاعل اصلی و فاعل فوائد فرعی و مادی را نمیفهمند که اینها در طول آن هستند و مستقل از آن نیستند.
اشکال دوم این خلط تشریع و تکوین است که گاهی به اسم صوفیگری و اباحهگری مطرح میشود که مهم نیست، هر کاری ما بکنیم کار خداست دیگه، فرقی نمیکند! بنابراین حق و باطل، واجب و حرام، عدل و ظلم، اینها معنی ندارد.
خطای سومی که ناشی از درک نادرستِ توحید افعالی است، از این طرف است که کسانی بگویند چون خداست و همه چیز در محضر او و به دست اوست و «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»، نتیجه بگیرند که پس کل این عوامل طبیعی و مادی که در علوم تجربی و طبیعی و تاریخی و علوم انسانی و... باید مورد بحث درست قرار بگیرد و کشف کنیم که چه چیزی علت چه چیزی میشود، مطرح کردن اینها کفر است و به مفهوم ندیدنِ فاعل حقیقی که خداست، اینها تعریف بشود؛ این هم غلط است - دقت کردید؟ - سه تا دیدگاه انحرافی این وسط هست که سه تای آن هم رایج است؛ هم آن قبل بوده، هم این الآن؛ هر سه تای این دیدگاهها طرفداران بسیاری دارد، بین ملحدین و بین مؤمنین؛ و هر کدام هم منشأ یک آثار بسیار فلاکتباری در زندگی مادی و معنوی، فردی و جمعی بشر شده و میشود. توحید افعال باید درست شناخته بشود.
خدای متعال در قرآن بسیاری از فعل و انفعالات طبیعی و مادی را ما را توجه میدهد که بیندیشید، مطالعه کنید، سیر کنید، نظر کنید، دقت کنید، عقل خود را به کار بیندازید. یعنی چه؟ یعنی این فاعلهای طبیعی را ببینید. یک فاعلهای غیر طبیعی و غیر مادی هم هست که در رأس آن خود انسان است، در کنار آن مَلَک و فرشته است، در کنار آن جن و موجودات نامرئی است که ما معمولاً آنها را نمیبینیم ولی هستند و در همین کره زمین هم هستند. در کنار این فاعلِ طبیعی و غیر طبیعی، بعد از ذکر اینها مدام قرآن کریم ما را ارجاع میدهد به فاعل اصلی که خدای متعال است.
میفرماید که ببینید باد چطور میآید، باران میآید، لقاح گیاهها صورت میگیرد، چه میشود و چه میشود، گیاه میروید، درختها میوه میدهند؛ اینها عوامل طبیعی را میبینید؟ در عین حال میگوید همه این افعال را در عین حال و پشت صحنهای را که به عوامل طبیعی و مادی ارجاع میدهید، همه را به خداوند ارجاع بدهید. خود آن علل طبیعی هم معلول هستند؛ خودشان هم مخلوق هستند.
میفرماید که ما باران را نازل میکنیم؛ ما گیاه را میرویانیم؛ از زمین مرده، گیاه زنده میرویانیم. ما کاری میکنیم که به اراده ما درخت دارد میوه میدهد. معنای آن این نیست که عوامل طبیعی وجود ندارند یا عمل نمیکنند؛ معنای آن این است که کل آن عوامل و فاعلهای طبیعی و مادی، همه در ادامه اراده و فعل الهی است. همه آنها در واقع فاعل مادیِ قریب و نزدیک به فعل هستند. آن را بپذیرید، بفهمید، کشف کنید، توجه بکنید؛ اما توجه اصلی شما این باشد که همه فعل و انفعالات عالم، آیاتِ فعل خداست. همه موجودات آیات خداوند و ذات اقدس الهی است. همه صفات، آیات و ظهور صفات ایجابی خداست؛ هر جا کمال میبینی، هر جا جمال و زیبایی میبینی، هر جا قدرت میبینی، علم میبینی، هر جا حیات میبینید، همه اینها مخلوق او و آثار اوست. منشأ اینها علم مطلق خدا است که خود خداست؛ منشأ آن، آن کمال مطلق و جمال مطلق و علم مطلق است که اوست. اینها ظهورات او هستند و ادامه او هستند. اینها در واقع اعتباری هستند؛ اصل آنجاست. مثلاً صد کلید برق و صد لامپ وجود دارد. میگویند علتی که لامپ روشن میشود، این کلید است؛ علت آن هم آن کلید است؛ علت آن هم آن کلید است و فلان و فلان. این حرف درست است اما تمام حقیقت نیست. برق و انرژی این کلیدها از کجا میآید؟ الکتریسیته از کجا میآید؟ همه این کلیدها به یک مبدأ واحد و به یک منبع واحد تولید برق و الکتریسیته وصل میشوند. شما با نگاه نزدیک باید این روشنی را به این کلیدها نسبت بدهید؛ این درست است و اشکالی ندارد اما اینها نسبت حقیقی نیستند. اینها فاعل حقیقی و منشأ حقیقی نیستند بلکه از جای دیگری دارد میآید، اینها مجرای آن هستند. آن علت حقیقی و هستیبخش میشود اینها علل مادی و طبیعی میشوند که ما معمولاً اینها را میبینیم.
قرآن میفرماید: اینها را که میبینی، درست ببین؛ اینها را بدون آن اصل نمیتوانی ببینی. این آب از آن منبع میآید. این لولهکشیها و هزاران شیری که باز و بسته میکنید را ببینید آب از شیر میآید اما این آب حقیقتاً برای خود این شیر آب نیست. این آب از آن منبع دارد در این لولهها میآید. آن فاعل اصلی را بشناس و ببین. دقت میکنید؟
ما الآن در نسبت بعضی اعمال چگونه هستیم؟ البته این مثال دقیق و کافی نیست اما ذهن را مقداری نزدیک میکند. وقتی کسی دستور میدهد که فعلی انجام بشود، بعد شما ممکن است مستقیم خود او را در صحنه نبینید و کس دیگری این عمل را انجام میدهد ولی شما در عین حال میگویید: این کار اوست، او این کار را کرد! چرا میگویید که او آن کار را کرد؟ چه وجوه خوب و چه بد. الان میگویید مثلاً رئیسجمهور آمریکا در عراق، سوریه، یمن و فلان جا این جنایت را کرد. معنی این حرف این است که او خودش برخاسته و آمده آنجا کاری کرده است؟ نه؛ ممکن است خودش اصلاً حتی یک گلوله هم به کسی نزده باشد اما در عین حال اینها به او نسبت داده میشود و این معقول است. اینها خدمتگزار و وسائط هستند؛ اینها واسطه هستند. آن کسی که حقیقتاً فرمان داده و پشت قضیه است، فاعل و عامل اصلی است و شما میگویید که او این کار را کرد و درست هم هست.
بنابراین همانطور که معنی توحید ذاتی این بود که چندتا خدا نداریم و معنی این بود که خدا ترکیبی از چند چیز نیست و معنی این بود که صفات خدا چندتا صفت مستقل از هم و مستقل از ذات خدا نیست و معنی توحید افعالی این بود که هیچ فعلی در این عالم مستقل از فاعل اصلی که خداست وجود ندارد و او بدون نیاز به هیچ کس و هیچ فاعل دیگری حقیقتاً فاعل است، حالا به این نتیجه رسیدیم که هیچ تأثیری و هیچ علتی مستقل از خداوند، حقیقتاً مؤثر و علت و سبب نیست و او مسبب همه اسباب است.
اگر کسی اصلاً خودش خادم کس دیگری باشد، او پول را به وی داده باشد، ماشینی به او داده باشد و به او بگوید: باید بروی فلان کار را انجام بدهی، بعد فلان نتیجه را بگیری و بیاوری، حالا اگر این شخص رفت و کاری را کرد، آیا باید گفت که این شخص اصالتاً و مستقلاً این کار را کرده است؟ نه آقا؛ اختیار او هم دست خودش نبود، نه ماشینی که با آن رفت برای خودش بود، نه برنامهای که تعقیب کرد، نه کاری که کرد، هیچ کدام کار این نبود. این آلت، عامل و ابزار بود. حالا این مثال برای این بود که مطلب به ذهن نزدیک بشود؛ و الا مسئله رابطه خدا و خلق، فاعل اصلی و فاعلهای طبیعی و مادی که مجرای آن فعل الهی هستند، خیلی از این مسئله واضحتر، دقیقتر، مهمتر و مبناییتر است.
البته فاعل تکوینی و ایجاد، ایجاد افعال و ایجاد صفات، مثل ایجاد خود ذات، مراتب و سلسله مراتب دارند. معنی این حرف این نیست که فاعلهای دیگری در عالم نیستند؛ معنیاش این است که تمام فاعلها، هیچکدام مستقلاً فاعل حقیقی نیستند. همه فاعلها قائم به فعل خدا، فاعل اصلی و اراده الهی هستند.
باز یک مثال میزنم: شما ممکن است در طول روز، دهتا مسئله را در ذهن خود تصور کنید، صورتهای مختلفی را در ذهن خود تصور کنید؛ به محض این که تو تصور نکنی یا چیز دیگری را تصور بکنی، دیگر اینها وجود ندارند. یعنی ما یک نمونه کوچکی هستیم که خود این نمونه باز مخلوق است ولی نشانی از خالق بودن و ارتباط فعل با فاعل را اینجا میبینیم. به محض این که این فاعل نباشد، آن فعل نیست. تمام آثار وجودی که در تمام هستی از هر فاعلی و هر مؤثری که ما مجازاً به آن علت میگوییم، صادر میشود و پدید میآید، همه بدون استثنا در ذات، در صفات و در افعال، مستند و متکی به خدای متعال هستند. اصلاً این که میگویید: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»، یعنی چه؟ معنی آن همین است. این ذکر نمیگوید که هیچ قوت، حول، قدرتی و هیچ فاعلی در عالم وجود ندارد؛ میگوید: همه اینهایی که میبینید و نمیبینید، همه اینها تا جایی که به خودشان مربوط میشود، نه حول و نه قدرت ندارند. قدرت آنها ذاتی نیست و مال خودشان نیست؛ همه از «الله» است و از «الله» گرفتهاند و از اوست که او علی و برتر است و او عظیم و بزرگ است و بقیه موجودات هر جا قدرت، قادری، فعل و فاعلی میبینید، اینها نه علی هستند و نه عظیم.
اینجاست که از یک طرف با این توحید افعالی معلوم میشود که چرا فقط او برای پرستش، برای اطاعت و عبادت صلاحیت دارد؟ چون فقط او خالق است و فقط او رب است؛ هم ایجاد ما، هم اداره ما و همه هستی در اختیار اوست. پس چرا اصلاً باید کسی جز او را عبادت یا اطاعت کرد؟ جز او الهی وجود ندارد. «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» یعنی اصلاً مگر کسی غیر از خالق و رب که ما را ایجاد کرده است و دارد تدبیر میکند و همه چیز ما دست اوست، مگر غیر از او کسی، چیزی، وجودی یا موجودی میتواند پرستیده بشود و مألوه و اله ما باشد؟ اصلاً «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» امکان ندارد. معنی ندارد. این توحید الوهی است.
حالا در توحید افعالی که در ذیل ربوبیت و خالقیت است، حداقل اینجا دو نتیجه فوقالعاده مهم میگیرند که اغلب ما و اغلب بشریت از این دو نتیجه محروم هستند و اینهمه غصه، ترس، نگرانی، طمع و مشکلات ما به خاطر این است که این دو را باور نکردیم. یعنی همان «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» در حوزه الوهیت، عبادت و اطاعت به خاطر خالقیت و ربوبیت خدا، و اینجا هم بحث توحید افعالی که فاعلی حقیقی جز «الله» وجود ندارد و فعلی جز فعل خدا و فعلی متکی به غیر فعل خدا امکان ندارد و همین «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ». همین دوتا، «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»، این دوتا خلاصه کل بحثهایی هستند که در این چند جلسه شد تا روشن بشود که استدلال و برهان فلسفی این دو گزاره از جمله چه چیزهایی است.
آن دوتایی که ما از آن محروم هستیم و رنج میبریم و به همدیگر رنج میدهیم، یکیاش این است: اگر با این استدلالها «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» را باور نکردیم و فکر کردیم که واقعاً مستقل از خداوند و جز خدا، قدرتهایی تعیینکننده برای سرنوشت ما و دیگران وجود دارد و ربوبیت - حالا چه رسد به خالقیت – ربوبیت همه جا مطلق در اختیار فقط خدا نیست، بنابراین به پرستش غیر خدا شروع میکنیم، نمیتوانیم به خداوند اعتماد کنیم و نمیتوانیم توکل کنیم. میگوییم: «تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ»، میگوییم: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» ولی نه عقلاً میفهمیم که چرا و چیست؟ و نه قلباً میتوانیم باور کنیم و اعتماد کنیم!
انسان با این توحید افعالی میداند که چرا و با چه استدلالی باید به خداوند اعتماد کند؟ و فقط به او میشود اعتماد کرد. باید از خدا کمک خواست و فقط از او میشود کمک خواست؛ «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»؛ فقط از تو کمک میخواهم. اینها تملق و تعارف نیست؛ حقیقت فلسفی و وجودی است. آن وقت میفهمیم که چرا و چگونه هم میشود و هم باید به خداوند توکل کرد و فقط به او؛ و آن وقت میفهمی که چرا نباید از غیر خدا ترسید، نباید به غیر خداوند امیدوار بود و طمع کرد. حتی میفهمی که چرا وقتی یک پدیده طبیعی یا پدیده اجتماعی و تاریخی و انسانی توضیح طبیعی دارد، یعنی عوامل آن روشن است، میگویند: اصلاً این شد؛ چرا؟ چون اینجوری شد؛ چرا مثلاً انقلاب شد؟ چون این بود، این بود، این بود. خیلی خب، همهی اینها را با استدلال و بحث بگو، بخشی از آن درست، بخشی از آن نادرست؛ فرض کنیم همهاش درست است، در عین حال اینها اسباب عادی هستند و اگر اراده الهی پشت این اسباب عادی نباشد، این «الف» سبب «ب» نمیشد و نبود. رابطه سبب و مسبب، آن تسبیب، آن علیت مستقل از اراده خداوند نیست.
بنابراین در پس تمام اتفاقاتی که از نظر ما اتفاقاً و طبیعی است و همینجوری شده است، باید فهمید که اینها نه اتفاق است، نه همینجوری شده است و پشت پرده همین فعل و انفعالات طبیعی و مادی و اجتماعی و تاریخی، دست خدا و اراده خدا هست و عالم محضر اوست.
دیگر چه؟ یک نتیجه دیگر: حتی اگر همه اسباب مادی و عادی برای یک هدفی فراهم نباشد، یعنی هیچ توضیح مادی ندارد که این کار انجام بشود، در عین حال نباید مأیوس و ناامید شد؛ چون هم راه عادی، هم راه غیرعادی، هم علل طبیعی و مادی، هم علل غیرمادی، همه در اختیار خداوند و تحت کنترل و اراده اوست و او عملی را میتواند هم به روش عادی، هم به روش غیرعادی انجام بدهد و مأیوس نشو. اگر کل دستاوردهای پزشکی گفت: قطعاً این اتفاق خواهد افتاد، باز مأیوس نشو؛ چون این یک راه آن است؛ راه دیگری هست. حتی اگر تمام عوامل پزشکی و بهداشتی گفت که یک عملی اتفاق میافتد، باز شما بگو که بله، میافتد اما همه اینها ابزار و وسائلی هستند که در اختیار خدای متعال است و به اراده اوست. این معنی ایمان به خدا، یقین به خدا و تحت ولایت خداوند قرار گرفتن است. یک کسانی صد برابر ما هم مشکل دارند اما هزار برابر ما آرام هستند؛ یک آرامش روحی بینظیری دارد. او میتواند توکل کند، من نمیتوانم؛ او میتواند صبر کند، من نمیتوانم؛ او میتواند خودش را مدیریت و کنترل کند، من نمیتوانم. او تحت ولایت خداست، من تحت ولایت نفس خودم و ولایت شیطان هستم. این که خداوند در قرآن میفرماید که اولیاء خدا: «لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ»؛ نه بترسند، نه این که بترسند؛ دستور نیست، نه میترسند «لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ»؛ اصلاً نمیترسند؛ چرا باید بترسند؟ و هرگز غمگین نمیشوند؛ چرا غم بخورند؟ ما گرفتار میشیم و گرفتار غم و ترس هستیم به خاطر این که میگوییم: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»، میگوییم: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و عملاً نه درست میفهمیم، نه به آن عقیده داریم و اعتماد میکنیم. معتقدیم که جز خدا، اصلاً در کنار خدا عوامل دیگری است که کاری به خدا هم ندارد و اینها دارد کار خودش را میکند. ممکن است آن عوامل دیگر، یکیاش خود من باشم یا دوست من، دشمن من، یا عوامل دیگری که من نمیدانم از کجا میآید. یعنی برای خداوند در مقام فعل شریک قائل میشوی. آنوقت «إِیَّاکَ نَعْبُدُ»ی که میگوییم دروغ است؛ «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»ی که میگوییم دروغ است. در حالی که «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» برهان فلسفی دارد که اساساً چرا و چگونه باید از خداوند کمک خواست و او را عبادت کرد؟ و چرا اصلاً نمیشود منطقاً و نباید منطقاً جز او را عبادت کرد و پرستید و از غیر او کمک خواست. چون اصلاً غیر اویی در کنار او وجود ندارد.
و توضیح هم دادیم که آن مقولاتی مثل توسل و شفاعت، توسل به اولیاء خدا، به انبیاء، به اهل بیت، شفاعت و این مباحث، باید اینها را درست تعریف کرد. اگر این توسل به این معنا باشد که ما برای جز خدا - ولو پیامبر و امام - یا برای فرشتگان یا برای خورشید، ماه، عوامل طبیعی یا برای جن یا برای ارواح پدرانمان یا... یا برای هر چیزی، چه توهم، چه واقعاً حقیقتاً باشند و اثرهای حقیقی هم داشته باشند، برای هر چه که مستقل از خدا، در عرض خدا و بدون نیاز به خدا و اذن خدا به آنها توسل بجوییم و آنها را منشأ اثر و منشأ فعلی مستقل از خدا بدانیم، شرک است و خلاف توحید است؛ یعنی با توحید افعالی ناسازگار است. بنابراین با توحید صفاتی و حتی توحید ذاتی تعارض پیدا میکند؛ ولو در بخشهایی مثل ربوبیت باشد، حتی اگر در خالقیت نباشد که عرض کردیم شرک در ربوبیت به شرک در خالقیت منجر میشود و به عکس.
اما اگر بتوانی اثبات کنی که کسانی هستند که چون تسلیم مطلق خداوند هستند، از همه ما عبدتر هستند، تابع خدا، عارف به خدا و عالم به خدا هستند و اینها با اذن خدا، نه بدون اذن او، با معرفی خود خداوند مقرر شده است که خداوند شناخت اینها و اطاعت از اینها و درخواست از اینها را نه مستقل از خدا، بلکه خداوند به اذن خود، آنها را وسیله قرار داده است برای این که ما را مشمول رحمت خود قرار بدهد و به ما گفته است که به اینها متوسل بشوید؛ هم توسل در آگاهی و دانستن و معرفت، هم توسل در اراده و توانستن. این مسئله ابداً با توحید منافات ندارد؛ بلکه کاملاً جزو لوازم توحید است، جزو شئون توحید است؛ توحید در عبادت خدا، توحید در اطاعت خدا؛ یعنی اوامر خدا و خداوند امر کرده است. منتهی باید ثابت بکنید که خداوند امر کرده است که به چه کسانی و چگونه متوسل بشوید؟ اگر این را اثبات کردید، این توسل، این شفاعت، اینها همه به اذن الله و توحیدی است؛ توحیدی است.
ما هم استدلال عقلی، هم استدلال قرآنی و هم سنت پیامبر را داریم و اینها توضیح داده شده است که توسل به پیامبر و اهلبیت پیامبر، به چه معنا، با چه هدف و در چه شرایطی یک توسل توحیدی است و بدون این شرایط، بله مشرکانه میشود؛ مثل توسل بتپرستها به بتهایشان میشود؛ مثل توسل خورشیدپرست و ماهپرست و میمونپرست و اینها به آنها میشود؛ مثل توسل و پرستش مریم و مسیح. بعد یک سؤال هم این است که حالا اصلاً وقتیکه همهی کارها به دست خداوند است، چه احتیاجی دارد که وسایل و واسطههایی در کار باشند؟ پاسخ این سؤال باز داده شده است؛ در خود قرآن کریم هم این پاسخ هست، در روایات هم هست. این موضوع فقط مخصوص بحث مسائل معنوی و اعجاز و کرامت و اینها نیست؛ حتی در این پدیدههای طبیعی هم همین سؤال را میتوانید مطرح کنید.
اصلاً سؤال کنید که چه نیازی به فرشتگان در تدبیر عالم که در طول ارادهی الهی و به اذن خدا باشد، بوده است؟ وقتی خداوند میفرماید: ما باران را نازل کردیم، ما چهکار کردیم و... این «ما» یعنی چه کسی؟ یعنی خدا چندتا است؟ یعنی ما چند تا خدا هستیم؟ یا این «ما» حالا هر جا یک آثار و معانیای دارد؛ از جمله اشاره دارد در موارد بسیاری به این که این کار از طریق واسطههایی یعنی فرشتگان مثلاً انجام میشود. آیا معنیاش این است که خداوند احتیاج به کمک دارد؟ خداوند نیاز به فرشته دارد برای یک عملی؟ در مثلاً ربوبیت یا خلق یا انزال یک نعمت و رحمتی؟ نه. در ربوبیت و خالقیت و اینها هم خداوند به فرشتگان نیاز ندارد؛ در مرحلهی تشریع هم خداوند نیازی به انبیاء ندارد. این بحث از آن طرف نیست؛ نیاز از این طرف است. عالم طبیعت و ماده، عالم جسمانیت، عالمی که ما در دنیا در آن زندگی میکنیم و موقعیت ما، قابلیت و امکان پذیرشِ بدونِ واسطهی آن حقایقی که از عوالم بالا و خزائن الهی نازل میشود را نداریم. ما واسطه میخواهیم، نه او. این پایین یک فیلترهایی و واسطههایی لازم است. دقت میکنید؟ اگر بخواهیم مثال بزنیم، - برای این که به ذهن نزدیک شود این مثال را عرض میکنم- فرض کنید یک آب از یک لولهای میآید... یک شاهلولهای است که از آن دارد آب با قدرت بیرون میآید، دائماً هم بیرون میآید اما این پایین ظرفهایی وجود دارد که این ظرفها کوچک است، شکننده است و باید هم باشد؛ اقتضای عالم طبیعت است. اگر آن آب برای رساندن به اینها احتیاج به هیچ واسطه یا فیلتر یا لولههای فرعی نداشته باشد، اما این که این پایین است احتیاج دارد؛ که آن آب اگر با آن قدرت بیاید، کل اینها را میشکند و اصلاً فایدهای ندارد؛ منهدم میکند. شاید به این معنایی که خداوند میفرماید اگر این قرآن وحی نازل بشود بر کوهها، کوه را متلاشی و نابود میکند و ازاینقبیل، به این معنا است. شاید آن امانتی که فرمود زمین و آسمان و کوه از پذیرش آن ابا کردند، به این معناست.
خب در انسان، به خصوص انسان در عالم طبیعت و ماده که ظرفیت خلیفةاللهی و تبدیل به انسان کامل شدن هست اما بالفعل نیست، بالقوه است. همه ما که انسان کامل نیستیم؛ ما میتوانیم مدام کامل و کاملتر بشویم و برای همین هم به اینجا آمدهایم و موقتاً اینجا هستیم و باز به عوالم بالا برمیگردیم؛ «إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»؛ رجعت الیالله میکنیم.
حالا این رجعت یعنی چه؟ لقاءالله چیست؟ آن باز بحث دیگری است که عرض کردیم قطعاً این مراجعت، تقرب، نزدیک شدن به خدا، دیدار خدا، هیچ کدام از اینها نمیتواند مادی و جسمانی باشد؛ چون خداوند نمیتواند ماده و جسمانی باشد. بله، خداوند جسم را خلق میکند؛ گاهی در یک جسم و ماده تجلی میکند؛ مثل تجلی نور در درخت برای حضرت موسی(ع) که میفرماید: «إِنِّی أَنَا اللَّهُ»؛ من هستم، من، الله. نه این که آن درخت یا آن نور الله است؛ یعنی این را ببین. و وقتی این تجلی بر قلب موسی(ع) میشود از پا میافتد و نمیتواند تحمل کند. حتی اگر موسی(ع) باشد. پس این پایین احتیاج دارد به یک واسطههایی، یک لولهکشیهای فرعیای بشود که این آب با آن قدرت نیاید؛ گرچه او حیاتبخش است، اما این واسطهها اگر نباشند، این ظرفیت محدودِ این پایین، بهجای آن فیض صدمه میخورد؛ اصلاً تحملش را ندارد. اصلاً نمیتواند وجود داشته باشد.
پس هم در خلقت، هم در ربوبیت، هم در تشریع واسطههایی هست؛ پیامبران، فرشتگان، و ما به توسل به اینها احتیاج داریم و این توسل توحیدی هست؛ اگر با همین نگاهی که عرض کردیم باشد. که این آبی که از این لولهها دارد میآید، این آب برای خود اینها مستقلاً نیست؛ این از آنجا دارد میآید، وصل به آنجاست. ولی درعین حال من متوسل به این لولهها و به این شیر میشوم برای این که از همین طریق، نیاز من برآورده میشود؛ راه دیگری من ندارم. ولی حواسم هست که منبع اوست. حالا اگر یک کسی آمد چهار پنج تا لولههای قلابی گذاشت، گفت آقا این هم هست؛ این میشود آن شرک، بتپرستی. که بگوید این لولههای دیگر هم هست، اینها به خدا وصل است؛ درحالیکه به آن منبع اینها وصل نیستند؛ جنپرستی، حیوانپرستی، خورشیدپرستی، طبیعتپرستی، اینها... یا این که بگوید این لولههایی که دارد ازش این آب میآید، این آب برای خود این لولههاست؛ آن منبع اصلی نیست، اصلاً همه چیز از طریق به همینها وابسته است، از همینها بخواهید، به اینها بگویید. اینها شرک میشود. اینها بتپرستی میشود. این نوع توسل، این نوع استشفاء و شفاعتطلبی شرک میشود. اما آن نوع، کاملاً توحیدی است. به علاوه این که اصلاً اگر این انبیاء و اولیاء و انسانهای کامل نباشند، ما نمیفهمیم کامل شدن و کامل بودن یعنی چه؟ و ولایت پیامبر و اهلبیت که شعبه ولایت خداست و تجلی اوست و در راستای آن هست، اینها برای ما تحقق پیدا نمیکند و امکان نخواهد داشت.
بنابراین، نیاز به این انبیاء و اولیاء، نیاز به واسطه در این جهت، و همینطور نیاز به وجود فرشتگان مثلاً برای نزول وحی و گروهی از انسانها، ما به اینها نیاز داریم؛ همانطور که شما در عالم طبیعت به یک عوامل و وسائطی نیاز دارید و این به معنای انکار نیاز ما به خداوند نیست. آن هم باید تفسیر توحیدی بشود. اصلاً شما اینها را رها کن؛ از فرشتگان و انبیاء و اولیاء کنار بگذار، مسائل معنوی و اینها را هم کنار بگذار، توسل و همه چیز هیچی؛ همین زندگی مادی. وقتی شما مریض میشوی، به پزشک مراجعه میکنی؛ وقتی میخواهی خانه بسازی، به نجار و بنا و معمار متوسل میشوی؛ وقتی میخواهی از جایی به جای دیگری بروی، به ماشین و وسیلهی نقلیه و رانندهی او متوسل میشوی. همهی اینها توسل است. وقتی ازدواج میکنی، داری به همسری متوسل میشوی؛ وقتی میروی مغازه چیزی بخری، داری توسل میکنی، متوسل میشوی به صاحب مغازه. اینها... همین توسل در امور طبیعی و مادی ما، همین دو جور است: آن توسل معنوی است، این توسل مادی و طبیعی است.
این توسل مادی و طبیعی هم دو جور است: یکی توحیدی، یکی مشرکانه.
مشرکانه این است که تو وقتی میروی پیش پزشک، فکر کنی واقعاً مرگ و زندگیِ تو به دست این آدم است و این خودش تصمیمگیرِ مطلق است؛ درحالیکه آن مرگ و زندگی خودش هم دست خودش نیست. این میشود توسل به پزشکی و دارو و پزشک از نوع مشرکانه.
نوع توحیدی آن چیست؟ شما باید بروی پیش بهترین پزشک، دارویت را هم مصرف کنی، تمام دستورات و نسخه را هم رعایت کنی، ولی درعینحال معتقد باشی که مرگ و زندگی و شفاء حقیقی دست اوست و همه اینها ابزار و واسطه و وسیلهاند و یک) گاهی وسیله هست و او اراده میکند که نشود؛ آتش باشد و نسوزاند. سرطان قطعی گرفتی، همه میگویند کارت تمام است؛ در حالیکه بیست سال دیگر زندگی میکنی، آن دکترت دو ماه بعد خودش میمیرد و تو هستی. یا به عکس، عوامل لازم برای رسیدن به یک نتیجهی مادی در اختیارت نیست و شفا پیدا میکنی. یا از آن طرف، تمام عوامل مادی و طبیعی هست و صددرصد میگویند این خطری تهدیدش نمیکند، دو ساعت بعد میمیری. یعنی علل مادی را ببین، اما نه اینها را مستقل از خداوند ببین، نه اینها را کافی بدان؛ لازم هست اما کافی نیست، مستقل هم نیست. هم بدون اینها آن کار را خداوند میتواند انجام بدهد، هم با وجود اینها باز خداوند میتواند اراده میکند که این کار انجام نشود.
اما اصل بر این است که از همین طریق مادی بروی و اصل بر این است که انجام بشود و خودِ این یک سنت الهی است. ولی آن دو طرف قضیه را هم باید به آن توجه داشته باشی و برای این پزشک و این دارو اثر قائل باشی، اما اثر مستقل نه. حالا این تفاوت بین اینهاست.
زیارت هم بروی همینطور است، توسل به پیامبر و امام هم بکنی همینطور است. نوع مشرکانه دارد، نوع توحیدی دارد. دقت میکنید؟ این است که میگویند هر خیری که به تو میرسد، اولاً از خداوند شاکر باش؛ شکر خداوند را بکن؛ این یک، چون هرچه هست از اوست. دو) اما آن کسی هم که واسطهی این خیر شده، به تو کمکی کرده، باید از او هم با این که مخلوق است و این فعل مستقلاً فعل او نیست، اما در عین حال او واسطه بوده، او تلاش کرده در این مسیر، باید از مخلوق هم تشکر کنی. و فرمودند اگر از مخلوق تشکر نکنی، انگار خود خالق را شکر نگفتی. اما مخلوق در طول خالق است؛ شکر مخلوق در ذیل شکر خالق است. توسل به پیامبر و اهلبیت، «بِإِذْنِ اللَّهِ» و «إِلَی اللَّهِ» است. ما متوسل میشویم به شما به سوی خدا؛ هدف آن است. ما شما را مستقل از او نگفتیم.
حالا اگر به این معنا باشد: خدایا به خاطر حرمتِ مثلاً پیامبر، علیبنموسیالرضا، بیمار ما را شفا بده؛ این حرف توحیدی است، شرک نیست. بگویید: «یا رَسُولَ اللَّهِ»، «یا عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا»، از خدا بخواه، تو پیش خداوند محترمی و مقربِ به خدا هستی، از خدا بخواه که ما را مثلاً ببخشد، این مشکل ما را حل بکند. این شرک نیست، توحید است.
اصلاً یک قدم دیگر جلوتر بیاییم. بیایید بگویید که: یا امام رضا! این مریض ما را شفا بده. اما به چه معنا؟ شفا دست تو نیست، مستقل از خداوند نیست؛ اما ولیّ خدا، انسان کامل، پیامبر میتواند به اذنالله شفا بدهد. حضرت عیسی مریض را شفا داده است. کسی که به حضرت عیسی(ع) بگوید که مریض من را شفا بده، اما با این دیدگاه که به اذن خداست، نه مستقل از خدا؛ این خواسته از عیسی(ع) توحید است، شرک نیست. به پیامبر اکرم(ص) بگوییم: «یا رَسُولَ اللَّهِ»، این مشکل من را حل کن؛ اما با این عقیده که رسولالله مستقل از خداوند، قدرت حل هیچ مشکلی را ندارد؛ اما چون ولیّ مطلق است ولیّ خداست، انسان کامل است و به اذنالله ارادهی او ارادهی خدا میشود، خداوند از طریق او اراده میکند و این امر انجام میشود؛ این هم شرک نیست و توحید است. دقت میکنید؟
اما اگر گفتی «یا رَسُولَ اللَّهِ»، یا محضر حرم اهلبیت، یا مثلاً ای فرشتهها فلان، این کار را برای من انجام بدهید و توی ذهن ما عقیده این است که خدا که این مسئله را، این مشکل را حل نکرد و نمیکند، خدا که توجه ندارد، یا نمیخواهد، یا نمیداند، یا نمیتواند! این مشکل ما را حل کن؛ این شرک است. انگار خدا را بخواهی دور بزنی. ولو خطاب به خدا کردی دعا، باز شرک است. چه رسد به این که مستقلاً به یک کسی به غیر خدا بگویی چیزی را ازش بخواهی.
حالا از این طرف... خواهش میکنم به این نکته هم دوستان توجه کنند... بحث خدا و عبادت و نجات و مرگ و زندگی و اینها هم نباشد. یک لیوان آب اینجا باشد و تشنه هم باشم و این آب را بخورم؛ با این عقیده، اصلاً اینجا که بحث عبادت و توسل نیست، گرچه این هم مصداق توسل است، من متوسل شدم به این آب که این را بخورم؛ اگر کسی، اگر من الان این لیوان آب را بردارم و با این اعتقاد این آب را بخورم که این آب مستقل از خداوند و بدون اذن خداوند، تشنگی مرا رفع میکند، این شرک میشود.
بنابراین اصلاً شرک و توحید کاملاً بستگی دارد به نوع عقیده و انگیزهی آن شخصی که دارد کاری را میکند یا چیزی را میخواهد. اگر آن عقیده باشد، این میشود شرک؛ آن عقیده نباشد، توحید میشود - دقت میکنید؟ - این نکتهای است که متأسفانه از دو طرف کسانی نمیفهمند. بعضیها از مسلمین، مؤمنین، شیعیان، اینها واقعاً فکر میکند که خطاب که میکند به خدا و پیامبر و امام رضا و اهلبیت و به سیدالشهدا، گرچه اگر واقعاً مؤمن و آگاه باشند چنین چیزی توی ذهنشان نمیآید، اما بعضیها مثل این که پس ذهنشان مستقلاً دارند با غیر خدا حرف میزنند و این وسط توجهی به خداوند نداشته باشد. خب این شرک است البته شرکِ ناشی از بیتوجهی است و ضعف عقل است. اما توسل توحیدی، زیارت توحیدی، شفاعت توحیدی، کاملاً با توحید افعالی سازگار و درست است.
خطای آن طرفش هم که یک انحراف و خود آن یکجور منجر به یک نوع شرک و حتی یک نوع کفر میشود، این دیدگاه جریانهای وهابی و اینهاست که فکر میکند هر نوع خواستنی از هر کسی و چیزی با هر عقیدهای شرک است! هر نوع احترامی به هر کسی با هر عقیدهای شرک است! یعنی اگر کسی حرم پیامبر یا اهلبیت میآید، یا مثلاً در محضر اولیاء خدا، شهدا، و به آنها احترام میگذارد، فکر میکند این احترام شرک است! بوسیدن مزار او که یک احترام است، میگوید این عبادت است. عبادت کجاست؟ مگر احترام، عبادت است؟ شما اگر خم بشوی دست پدر مادرت را ببوسی، اصلاً خضوع کنی روی زمین بیفتی، پیش معلمت احترام بگذاری، یعنی شما داری آنها را میپرستی؟ این شرکِ در عبادت است یا اطاعت است؟ این احترام است. بوسیدن قبر پیامبر، احترام گذاشتن، اگر با این عقیده باشد که اینها خدا هستند یا مستقل از خدا هستند، حتماً شرک است. یا در عرض خدا شریک خدا، رقیب خدا هستند، با اینها خدا را دور میزنیم، بله. نه اینها.
اگر من بروم پیش پزشک بگویم آقا من را معالجه کن و معتقد باشم که خدا، شفا، مرگ، زندگی، دست این است همهاش و خدایی وجود ندارد یا این هم شریک خداست، من هم مشرک هستم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی